X
تبلیغات
ღ•.•فرشته خوشبختی •.•ღ

ღ•.•فرشته خوشبختی •.•ღ

ماهریک فرشتگانی هستیم که فقط یک بال داریم زمانی قادربه پروازیم که به هم بپیوندیم


نوشته شده در دوشنبه 9 دی1392ساعت 0:13 توسط هستی| |


نوشته شده در دوشنبه 9 دی1392ساعت 0:12 توسط هستی| |

 

 

خدایا دلم به سان قبله نماست ؛ وقتی عقربه اش به سمت “تــــو”

می ایستد ، آرام می شود …

نوشته شده در پنجشنبه 30 خرداد1392ساعت 11:27 توسط هستی| |

شيخ كفعمى در كتاب بلد الامين از حضرت زين العابدين عليه السّلام دعايى نقل كرده و فرموده:اين دعا را مقاتل بن سليمان از آن حضرت روايت كرده و گفته:هركه اين دعا را صد مرتبه بخواند و دعايت اجابت نشود پس‏ مقاتل را لعنت كند.و آن دعا اين است: 


إِلَهِي كَيْفَ أَدْعُوكَ وَ أَنَا أَنَا وَ كَيْفَ أَقْطَعُ رَجَائِي مِنْكَ وَ أَنْتَ أَنْتَ إِلَهِي إِذَا لَمْ

أَسْأَلْكَ فَتُعْطِيَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي أَسْأَلُهُ فَيُعْطِينِي إِلَهِي إِذَا لَمْ أَدْعُكَ [أَدْعُوكَ‏]

فَتَسْتَجِيبَ لِي فَمَنْ ذَا الَّذِي أَدْعُوهُ فَيَسْتَجِيبُ لِي إِلَهِي إِذَا لَمْ أَتَضَرَّعْ إِلَيْكَ

فَتَرْحَمَنِي فَمَنْ ذَا الَّذِي أَتَضَرَّعُ إِلَيْهِ فَيَرْحَمُنِي إِلَهِي فَكَمَا فَلَقْتَ الْبَحْرَ لِمُوسَى

عَلَيْهِ السَّلامُ وَ نَجَّيْتَهُ أَسْأَلُكَ أَنْ تُصَلِّيَ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ أَنْ تُنَجِّيَنِي مِمَّا أَنَا

فِيهِ وَ تُفَرِّجَ عَنِّي فَرَجا عَاجِلا غَيْرَ آجِلٍ بِفَضْلِكَ وَ رَحْمَتِكَ يَا أَرْحَمَ الرَّاحِمِينَ



خدايا چگونه تو را بخوانم و حال آنكه من منم،و چگونه اميدم را از تو قطع كنم‏ و حال آنكه تو تويى،خدايا!آنگاه كه از تو نخواهم كه به من عطا كنى پس كيست كه از او درخواست عطا كنم؟ خدايا!آنگاه كه تو را نخوانم تا مرا اجابت كنى،پس كيست كه او را بخوانم تا اجابتم كند؟،خدايا!آنگاه كه به‏ سوى تو زارى نكنم تا به من مهرآورى،پس كيست كه به جانب او زارى كنم تا به من مهر آورد،خدايا!چنان‏كه دريا را براى موسى)درود خدا بر او(شكافتى و نجاتش دادى،از تو درخواست مى‏كنم بر محمّد و خاندانش درود فرستى و از آنچه در آن‏ گرفتارم مرا رهايى بخشى،و بر من گشايش دهى گشايشى فورى نه دير،به فضل و مهربانى‏ات،اى مهربان‏ترين مهربانان.

نوشته شده در چهارشنبه 21 فروردین1392ساعت 22:57 توسط هستی| |


سوره ی مبارکه النور: آيه 35

 

 

 

اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ الْمِصْبَاحُ فِي زُجَاجَةٍ الزُّجَاجَةُ كَأَنَّهَا كَوْكَبٌ دُرِّيٌّ يُوقَدُ مِن شَجَرَةٍ مُّبَارَكَةٍ زَيْتُونِةٍ لَّا شَرْقِيَّةٍ وَلَا غَرْبِيَّةٍ يَكَادُ زَيْتُهَا يُضِيءُ وَلَوْ لَمْ تَمْسَسْهُ نَارٌ نُّورٌ عَلَى نُورٍ يَهْدِي اللَّهُ لِنُورِهِ مَن يَشَاءُ وَيَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثَالَ لِلنَّاسِ وَاللَّهُ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ(35)

 

 

 

خداوند نور آسمانها و زمين است مثل نور خداوند همانند چراغدانى است كه در آن چراغى (پر فروغ) باشد، آن چراغ در حبابى قرار گيرد، حبابى شفاف و درخشنده همچون يك ستاره فروزان، اين چراغ با روغنى افروخته مى‏شود كه از درخت پربركت زيتونى گرفته شده كه نه شرقى است و نه غربى (روغنش آنچنان صاف و خالص است كه) نزديك است بدون تماس با آتش شعله‏ور شود نورى است بر فراز نورى و خدا هر كس را بخواهد به نور خود هدايت مى‏كند، و خداوند به هر چيزى داناست. (35)

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 بهمن1391ساعت 11:25 توسط هستی| |

شیطانی به شیطان دیگر گفت: آن مرد مقدس متواضع رانگاه کن که در جاده راه

 می رود. دراین فکرم که به سراغش بروم و روحش را در اختیار بگیرم...

رفیقش گفت: به حرفت گوش نمی دهد...تنها به چیزهای مقدس می اندیشد.

اما شیطان دیگر، بدون توجه به این حرف خود را به شکل ملک مقرب جبرئیل دراورد و در برابر مرد ظاهر شد.

گفت: آمده ام به تو کمک کنم.

مرد مقدس گفت: باید من را با شخص دیگری اشتباه گرفته باشی... من در زندگی ام کاری نکرده ام که سزاوار توجه یک فرشته باشم.

و به راه خود ادامه داد، بی آنکه هرگز بداند از چه چیزی گریخته است....

نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر1391ساعت 11:36 توسط هستی| |

 

 

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net 

گروه اینترنتی ایران سان | www.IranSun.net

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net


 

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

گروه اینترنتی ایران ســــان | www.IranSun.net

 

 

دوستان خوبم نظرات در پست پایین لطفا

نوشته شده در یکشنبه 22 مرداد1391ساعت 22:23 توسط هستی|

پروردگارا

 

به من آرامش ده

                                                                                     

تا بپذيرم آنچه را كه نميتوانم تغيير دهم

 

دليري ده

 

تا تغيير دهم آن چه را كه ميتوانم تغيير دهم

 

بينش ده

 

تا تفاوت اين دو را بدانم

 

مرا فهم ده

 

تا متوقع نباشم ،دنيا و مردم آن مطابق ميل من رفتار كنند

 

  


نوشته شده در شنبه 21 مرداد1391ساعت 9:34 توسط هستی| |


میدونم هممون از این کار لذت می‌بریم! هنوز دلیلش برام روشن نشده! 
خوب دلیل مهم نیست! مهم اینه که لذت بخشه!


بدون حرف اضافه تر، اسپیکر رو روشن کنید، کلیک کنید، هر چقدر دوست دارید حال کنید!(مار و از دعای خیرتون فراموش نکنید)برین به این لینک:


نوشته شده در چهارشنبه 10 خرداد1391ساعت 9:35 توسط هستی| |


نوروز شعر بی غلطی است که پایان رویاهای ناتمام را تفسیر می کند.





نوروز آیین رفاقت را نگاهبانی می کند

که باور کنیم قلبهامان جای حضور دوستانمان هستند.

*سال نو و نوروز باستانی مبارک.



یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم

چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد




خداوندا ، نمیدانم چه تقدیری مرا فرموده ای اما

برای دوستان من عطا فرما :

هزار و سیصد امید

هزار و سیصد و نود بهروزی

هزار و سیصد و نود و یک  لبخند زیبا

سال نو بر شما و خانواده محترمتان مبارک باد

نوشته شده در سه شنبه 1 فروردین1391ساعت 11:3 توسط هستی| |

از یک دختربچه بدجوری کتک خوردم !


امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم ! اگه دل به درددلم بدین قضیه دستگیرتون میشه ...
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم ! به زمینو زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی! زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و... خلاصه فریاد میزدم که دیدم یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمی رسید هی می پرید بالا و میگفت آقا گل ! آقا این گل رو بگیرید...

منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم! اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو آوردم از پنجره بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت ! من گـــل نمیخـــرم ! چرا اینقد پر رویی! شماها کی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و ... دخترک ترسید و کمی عقب رفت! رنگش پریده بود ! وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم! نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد! البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم!

ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم! آدامس میفروشم! دوستم که اونورخیابونه گل میفروشه! این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من میبرنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره ...

دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من! این فرشته ی کوچولو چی میگه؟!

حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم! کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود! و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد!

یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه! ... اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد! اون حتی بهم آدامس هم نفروخت! هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبمه! چه قدرتمند بود!

همیشه مواظب باشید با کی درگیر میشید! ممکنه خیلی قوی باشه و بد جور کتک بخورید که حتی نتونید دیگه به این سادگیا روبراه بشین ...

نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390ساعت 8:35 توسط هستی| |

 

خدایا : نعمت عافیت  ، مبدا همه نیاز هاست ، و عاقبت به خیری  ، مقصد همه انسانهاست  ، بین این مبدا تا آن مقصد  ، والا ترین نیاز دلخوشی ست  .  به بزرگیت آنرا به عزیزانم عطا فرما .

 

 آمین  

نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1390ساعت 10:25 توسط هستی| |



گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.net

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید ارباب.
نخند!

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.
نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.
نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.
نخند!

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هر صبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس،

به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد می زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و درکوچه ها جار می زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که با کیفی بر دوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگری در یک نمایش تاتر،

نخند، نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پر دردسری دارند!

آدمهایی که هر کدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بار می برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جار می زنند،

سرما و گرما می کشند،

و گاهی خجالت هم می کشند ...،

بیائیم و هرگز به دیگران نخندیم و زمانی لب به خنده باز کنیم که خودمان را
در شادی و خوشبختی دیگران سهیم بدانیم و بقولی
"
به دیگران نه، ولی با دیگران بخندیم"

گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.net

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

برایت آرزو می کنم ...

گروه اینترنتی پرشیـن استـار | www.Persian-Star.net

برای تو و خویش
چشمانی آرزو می‌كنم
كه چراغ‌ها و نشانه‌ها را
در ظلمات‌مان ببیند.

گوشی
كه صداها و شناسه‌ها را
در بیهوشی‌مان بشنود.

روحی
كه این همه را
در خود گیرد و بپذیرد.

و زبانی
كه در صداقت خود
ما را از خاموشی خویش
بیرون كشد
و بگذارد
از آن چیزها كه در بندمان كشیده است
سخن بگوییم.

نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 11:25 توسط هستی| |

خدایاااااااااااا
ایستاده بودم منتظر به امید دستی که پنجره ام

را بر روی روشنائی باز کند و تو آن را گشودی با سخاوت

خورشید و رحمت باران

خدایا کمکم کن تا عاشقانه ترین نگاهها را در چشمانش بریزم ، خدایا کمکم کن تا در بعد عشق او بهترین و شیرین ترین باشم ، به من کمک کن تا سرودن عشق را به هنگام طلوع آفتاب هر بام بر لبانش جاری سازم و راز عشق را در گوشش سر دهم ، خداوندا او را نگه دار که من به عشق او زنده ام ...   






خدایا "هستی" و من به حضور تو ایمان کامل دارم

خدایا این روز های سخت همه هدیه توست

میدانم و

می پذیرمشان اما کمک کن تا بتوانم سر بلند بمانم

آمیـــن


نوشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت 9:55 توسط هستی| |

Design By : Night Melody